تبليغاتX
به یاد تو

به یاد تو

 

 

 

چرا حجاب البته حجاب ...

من درباره حجاب کتاب زیاد خوندم ، وبلاگای مختلفی رو هم خوندم ، با ادمای عالم هم صحبت کردم، ولی هنوز جواب سوالم رو کامل نگرفتم و قانع نشدم ،

من با بی حجابی مخالفم ، از نظر من حجاب دو بعد داره بعد باطنی و بعد ظاهری،

من با عفت و عصمت موافقم و نه در حرف ، بلکه در عمل و با اعتقاد قلبی بهش عمل میکنم، به حجاب ظاهری هم اعتقاد دارم اینکه لباس مناسب بپوشی ، با حجاب موی سر قلبا موافق نیستم اما نمی خوام وارد این بحث بشم حالا چه موافق چه مخالف دارم رعایت می کنم،

اما وقتی روسری یا مقنعه می پوشم، یه کم از موهام بیرونه ، من اهل خودنمایی و این موارد نیستم موی سرم هم که بیرونه بخاطر اینکه نمی تونم موم رو زیر مقنعه جمع کنم ، یعنی هر چقدر هم که مواظب باشم بازم یه مقداری از موم پیداست..

هد هم دوست ندارم بزنم....

حرفایی که در ادامه میزنم حرفایی هست که خیلی راجع بهش فکر کردم با خیلی هام بحث کردم کسایی که آخرین حرفشون برای قانع کردنم اینکه حجاب (با احتساب یک تار مو) دستور خداست....

 

با خوندن قران اینو فهمیدم که حجاب برا ی مصونیت و شخصیت ادماست....

سوال من اینه منیکه حجاب رو قبول دارم (البته نه اونقدر سختگیرانه که برای یک تار موی ادم هم گناه می نویسن)  و حجابی هم که دارم باعث مصونیتم هست، و به جامعه ای که توش هستم هم ضربه نمی زنه ، خدایا .... ایا گناه میکنم ، اگه گناه هست بهم بگید چرا ؟

 فقط یه خواهش دارم وقتی به سوالم جواب میدید تعصبات ذهنی نداشته باشید و بی طرف جواب بدید....

 برای سلامتی مهدی عزیزمون دعا کنیم  و برای تعجیل در ظهورش

الهم عجل لولیک الفرج

               آمین... به حق بزرگیت خدای من

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:24 توسط عسل |


دوست دارم ... تو رو عباس

خدایا کاش مام عباس میدیدیم ... کاش علی میدیدیم.... کاش مهدی میدیدیم.

بغض ندیدنشون ، بغض نبودنشون خیلی سنگینه خدا جون

خدایا خیلی دوست دارم... می خوام هر کاری می تونم برات بکنم هر کاری ، میخوام برات جون بدم نه فقط روح

خدایا درد جدایی ، غم زندگی های دنیا همه رو برای تو پذیرفتن قشنگه

در محکمهای که یار قاضی باشد

              محکوم به طناب دار بودن عشق است

خدایا دوست دارم ... خیلی

کمکموون کن خداجون مثل همیشه .... همیشه

از طرف بندت ، بنده ای عاشق

عاشق خیلی چیزا ، خیلی کسا ، عاشق تو، عاشق عباس ، عاشق  علی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:57 توسط عسل |


 

 

 

 

خدایا : عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا : به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.

خدایا : جهل آمیخته با خودخواهی و حسد ؛ مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد .

خدایا : به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا : مرا از چهار زندان بزرگ انسان ؛ طبیعت ؛ تاریخ ؛ جامعه و خویشتن رها کن . تا آنچنانکه تو ای آفریدگار من مرا آفریده ای ؛ خود آفریدگار خود باشم ؛ نه که همچون حیوان خود را با محیط ؛ که محیط را با خود تطبیق دهم .

خدایا : بر اراده ؛ دانش ؛ عصیان ؛ بی نیازی ؛ حیرت ؛ لطافت روح ؛ شهامت و تنهاییم بیفزای .


خدایا : به من توفیق تلاش در شکست ؛ صبر در نومیدی ؛ رفتن بی همراه ؛ جهاد بی سلاح ؛ کار بی پاداش ؛ فداکاری در سکوت ؛ دین بی دنیا ؛ مذهب بی عوام ؛ عظمت بی نام ؛ خدمت بی نان ؛ ایمان بی ریا ؛ خوبی بی نمود ؛ گستاخی بی خامی ؛ مناعت بی غرور ؛ عشق بی هوس ؛ تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن.

 

دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:57 توسط عسل |


 

 

 

و خدايي كه در اين نزديكي است

لاي اين شب بو ها ، پاي آن كاج بلند

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه

سهراب سپهري

 

مردي با خود زمزمه كرد : خدايا با من حرف بزن

يك سار شروع به خواندن كرد

اما مرد نشنيد

فرياد براورد: خدايا با من حرف بزن، آذرخش در آسمان غريد

اما مرد گوش نكرد

مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت: خدايا بگذار تو را ببينم

ستاره اي درخشيد

اما مرد نديد

مرد فرياد كشيد: يك معجزه به من نشان بده. نوزادي متولد شد

اما مرد توجهي نكرد

پس مرد در نهايت ياس فرياد زد: خدايا لمسم كن و بگذار بدانم كه اينجا حضور داري

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد...

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:22 توسط عسل |


 

 

 

 

خدايا ! تو در آن بالا، بر قله ي بلند الوهيت ، تنها چه ميكني؟        دكتر علي شريعتي 

به نام خدایی که خیلی دوسش دارم

          به یاری علی و 

                            به عشق عباس

 

 امروز مي خوام براي تو  بنويسم براي توئيكه همه اميدمي همه دلخوشيم براي توئي كه دوسم داري بهم مشتاقي به قدر احتياج من

خداي من، مهربونم، من جز با شفاعت تو توي بهشتت نميرم... خودت بايد هوامو داشته باشي

كاشكي مهدي عزيزمون ظهور مي كرد خدايا بسه مونه تو رو به خودت از اين بيشتر نذار توي غيبت و غربت بسوزيم

بعضي اوقات فكر مكنم  كه اخه چرا يه زماني مردم محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و عباس وزينب رو با هم داشته باشن

 هر وقت خواستن علي ببينن .عباس ببينن

اونوقت به دل ما هميشه حسرتش باشه

اما ما محكوميم به زنده بودن به زندگي كردن به ديدن ظلم و صبر كردن به نديدن و صبر كردن ...............

 

اما يادمون نميره كه اين حكم عزيزمون حكم صبورترين

حكم خداست

 

در محكمه اي كه يار قاضي باشد

 

محكوم به طناب دار بودن عشق است

 

شايد نشه به همه فقير ها كمك كرد اما مي تونيم جلوي شرمنده نشدن يك پدر پيش فرزنداش رو كه بگيريم

مي تونيم بريم خونه سالمندان دل پدر و مادراي دل شكسته رو پينه بزنيم.

چرا نريم بهزيستي براي دلجويي از كساييكه مورد بي مهري واقع شدن

تا حالا به زنداني هايي فكر كردين كه مدت هاست به خاطر پول توي زندونن

تا حالا رفتين ملاقات بيمارايي كه هيچ ملاقاتي ندارن............

 يا هميشه تو لاك خودتونين يا ديگه خيلي اجتماعي تر فقط به دوست و آشنا فكر مي كنين

 

بسه ديگه

روزامون شب شد  . شبمونم روز........  اما چيكار كرديم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط روز رو شب كرديم و شب رو روز؟؟؟؟؟ همين؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بياين يادمون بياريم ما كي هستيم

 

ماها نماينده اون بهترينيم  نماينده هاي * خ* د *ا * ................

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 16:37 توسط عسل |


عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از اين مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

 

عجب صبري خدا دارد. . .!

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم!

 

عجب صبري خدا دارد. . .!

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم !

 

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها تيز كرده

پاره پاره از كف زاهد نمايان

تسبيح صد دانه ميكردم

  

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟!

همين بهتر که او خود جاي خود بنشيند و

تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم؟!

يک نفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم !

 عجب صبري خدا دارد !    عجب صبري خدا دارد !

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 9:28 توسط عسل |


اشکی در گذر تاریخ

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل  

                     گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم   

                   زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود    گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

               از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت...

قرن ما ُ از مرگ آدم هم گذشت...

ای دریغ آدمیت برنگشت....

قرن ما ُروزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست...

صحبت از آزادگی ُ پاکیُ مروت ابلهی ست

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چومبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

و اندر این ایام

زهرم در پیاله ُ زهرمارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست...

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

             آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 صحبت از پژمردن یک برگ نیست...

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت   مرگ عشق 

گفتگو از مرگ انسانیت است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 20:32 توسط عسل |


سلام

امروز اولین روزی هست که برای خودم وبلاگ باز کردم ، دوست دارم فکرام، نظرام ، عقایدم ، احساسم

یه جایی ثبت بشه.............

زندگی زیباست

         زشتی های آن تقصیر ماست

                               در مسیرش هر چه نازیباست آن تدبیر ماست

زندگی آب روان است روان میگذرد

آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:54 توسط عسل |